نغمه ی درد

 

http://img2.tinypic.info/files/gi2mjxl5vhar3fhiysnd.jpg

در مــنی و ایـن هــمـه ز مـن جــدا

بــا مــنی و دیــده ات به سوی غیر

بــهـر مــن نــمانــده راهِ گــفـتگـــو

تـو نــشسته ،‌ گـرم‌ گـفتگوی غیر


غرقِ غــم ،‌ دلـم به سـینه می تپد

بـا تــو بـی قرار و بـی تـو بی قــرار

وای ،‌ از آن دمی که بی خبر ز مـن

بــرکشی تـو رخت خـود از این دیار


سـایه ی تو ام بــه هــر کجا روی

ســر نــهاده ام بــه زیــر پـای تــو

چون تو ،‌ در جهان نجسته ام هنوز

تـا کــه بــرگــزیـنـمش بــه جای تــو


شـادی و غــم مــنی ،‌ به حــیــرتـم

خــواهــم از تــو ، در تــو آورم پنــاه

موج وحشی ام که بی خبر ز خویش

گــشته ام اسیــر جــذبه های مــاه


گــفتی از تــو بــگسلم ،‌ دریــغ و درد

رشــته ی وفا مگر گسستنی ست ؟

بــگـسلم ز خویـش و از تـو نـگسلم

عهدِ عاشقان مگر شکستنی ست ؟


دیـدمت شبـی به خـواب و سرخوشم

وه ! مگــر بــه خـواب هــا بــبینمت …

غنچه نــیستی که مــست‌ِ اشتیاق

خیــزم و ز شــاخه هــا بــچینـمـت …


شـعله مـی کشد به ظلمـتِ شبم

آتـــش ِ کــبـــودِ دیــدگــانِ تـــو …

ره مــبند ، بلکه ره بــرم به شــوق

در ســراچه ی غـــم ِ نــهانِ تــو …


” فروغ فرخزاد “

در اوج تنهایی …

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم …

تمام شب ، برای با طراوات ماندن‌ِ باغ ِ قشنگِ آرزوهایت دعا کردم …

پس از یک جستجوی نقره ای ، در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا کردم …

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

” دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی ”

و من ،‌ تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم …

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ،‌حریم چشم هایم را

به روی اشکی از جنس غروبِ ساکت و نارنجی خورشید ، ‌وا کردم …

نمی دانم چرا رفتی ؟!

نمی دانم چرا ؟! ؛ شاید خطا کردم …

و تو بی آنکه فکر ِ غربت‌ِ چشمانِ من باشی

نمیدانم کجا ؟! ، تا کی ؟! ، برای چه ؟!

ولی رفتی …

و بعد از رفتنت ؛ باران چه معصومانه می بارید …

و بعد از رفتنت ؛ یک قلب دریایی ترک برداشت …

و بعد از رفتنت ؛ رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد …

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره  ، با مهربانی دانه بر میداشت …

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد …

و بعد از رفتن تو ؛ آسمان‌ِ چشم هایم خیس ِ باران بود …

و بعد از رفتنت ؛ انگار کسی حس کرد

من بی تو ، تمام هستی ام از دست خواهد رفت …

کسی حس کرد ،‌ که من بی تو

هزاران بار ،‌ در هر لحظه خواهم مرد …

و بعد از رفتنت ؛ دریا چه بغضی کرد !!

کسی فهمید ،‌ تو نام مرا از یاد خواهی برد …

هنوز آشفته ی چشمانِ زیبای تو ام … برگرد !!

ببین که سرنوشت ِ انتظار‌ من  ، چه خواهد شد …

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

” تو هم در پاسخ این بی وفایی ها

بگو در راه عشق و انتخاب آن ،‌خطا کردم … “

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

میان انتظاری که بدونِ پاسخ و سرد است …

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل …

میان غصه ای از جنس ِ بغض ِ کوچکِ یک ابر ..

نمی دانم چرا ؟! ، شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز …

برای شادی و خوشبختی ِ باغ ِ قشنگ‌ِ آرزوهایت

دعا کردم …

” مریم حیدر زاده “

قاصدک

آی قاصدک … من را رها کن … بگذار بی خبر , بمانم … بگذار بی خبر , بمیرم …

من را رها کن از طناب سفید این دنیای سیاه …

بگذار بی خبر بمانم , مانند کودکی هایم … و پرواز کنم در کوچه هایی که تنفس در آن آزاد است

و هرگز نیاندیشم به پروازی که نا تمام ماند و لبخندی که خشک شد


آی قاصدک… دیگر از تو خبری نمی خواهم … وقتی از خبر هایت خون می چکد به جای زندگی… اشک می بارد به جای لبخند

وقتی با هر آمدنت گلبرگ های سرخ , زرد می شوند …و با هر رفتنت آرزو های گرم , یخ میزنند ….

مگر نمی بینی که دیگر هیچ کس چشم به راهت نیست ؟! …مگر نمی بینی که به هر دستی که میرسی , می لرزد ؟! …

تو دیگر قاصدک زیبای خوش خبر پر معمای من نیستی


تنها خواهشی دارم

اگر از سمت خورشید گذشتی , برایم خبر از نور بیاور …


http://i19.tinypic.com/4mx3b0m.jpg

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، امّا،‌ امّا
گرد بام و در من

بی ثمر می‌گردی ..


انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند


قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب


قاصدک! هان ، ولی … آخر … ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خُردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند”

” م.امید “

« مطلب‌های قدیمی‌تر