مهمان ناخوانده
یک عمر بشوی پیرزن خوب قصه که هر سگ و گربه ای را در قلبت پناه بدهی که یک وقت نکند زیر باران تنهایی نداشته یشان خیس بشوند ، کار هرکسی نیست …
یک عمر همیشه یک گوشه ایستادن و دوست داشتن ، مرد می خواهد.
یک عمر انقدر زیاد هست که حسابش از دستت در می رود ، وگرنه دوست داشتن که هنر نیست ، مگر غیر از این است که گربه ها ، ماهی ها را دوست دارند … یا ببرها ، آهو را … دوست داشتن هنر نیست
مهم آن یک عمر است که تو هرگز نمی فهمی دقیقا» می شود چقدر … اینکه یک عمر بخواهی از دور کسی را دوست داشته باشی که قصد خوردنش را نداری ، و قصد داشتنش را و با هر اخلاق سگیش بسازی چون دوستش داری ، چون عمرت را گذاشتی برای بودنش …
من بیست ساله ام و یک عمر من ، فقط از عمر آدم هایی که عمر ندارند بیشتر است ، اما چه اهمیتی دارد که یک عمر من چند سال است ، مگر زندگی غیر از همین یک دانه عمریست که به پایش مو سفید می کنیم . مگر چند تای دیگر عمر داریم که یکیش را بگذارم به پای این ، یکیش را به پای آن ، یکیش را به پای بقیه.
نه ، من همین یک عمر را داشتم ، که دادمش برای هیچی ، که دادمش به یگ مشت سگ و گربه که خیس نشوند ، که دادمش به یک جوجه که برایم جیک جیک کند.
من یک عمر به امید یک جیک جیک خشک و خالی در قلبم را باز گذاشتم ، اما
تو یادت باشد که در روزهای بارانی چراغ خانه ات را خاموش کنی ، کلون در را بیندازی و عمرت را برداری و بروی زیر کرسی و به هیچ کس و ناکسی فکر نکنی ، یادت باشد که هیچ سگ و گربه ای تا به حال از زیر باران ماندن نمرده است . تو یادت باشد همه ی سگ و گربه های دنیا بی معرفتند .